درباره وبلاگ

تقدیم به .........
به پاکی چشمانت قسم
که تا ابد عاشقانه
دوستت دارم
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
+

نوشته شده توسط Asal & Mehran در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 10:31 موضوع | لینک ثابت




نوشته شده توسط Asal & Mehran در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 11:57 موضوع | لینک ثابت
و در تمام شهر وقتی قلب چراغ های کودکانه ی عشق مرا
با دستمال تیره قانون می بستند
و از شقیقه های مظطرب ارزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود جز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم ..........
باید دیوانه وار تو را دوست بدارم
همیشه دوستت دارم

این رو بدون من بی تو نمی تونم زنده باشم
پس همیشه پیشم بمون
نوشته شده توسط Asal & Mehran در یکشنبه چهارم فروردین 1387 ساعت 22:56 موضوع | لینک ثابت

عاشق شدم همانند پرنده در قفسي كه عاشق آزاديست
عاشق شدم همانند آن شقايق تنهايي كه عاشق عطر افشانيست
عاشق شدم و در اتش اين عشق خاكستر شدم
سوختم از بي وفايي ها همانند ققنوسي كه براي زندگي دوباره ميسوزد
اما من نه براي زندگي دوباره بلكه براي وصال يار سوختم
عاشق شدم همان قدر كه هيچ كس عاشق من نشد
سوختم در اين عشق همان قدر كه كسي براي عشق من نسوخت
نميدانستم عشق هم دروغ دارد عشقي كه مايه حيات من بود
نمدانستم كسي كه عشق و زندگي من است روزي مرا ترك خواهد كرد
او مرا ترك كرد و عشق او سبب ترك زندگي من شد
خداحافظ زندگي من ...!
نوشته شده توسط Asal & Mehran در سه شنبه هجدهم دی 1386 ساعت 17:33 موضوع | لینک ثابت
![]()
![]()
![]()
![]()
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
رود آنجا که می یافتند کولی های جادو گیسوش شب را
همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود می سوزند
همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند
![]()
![]()
![]()
![]()
همان جاها که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند
همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند
همین فردای افسون ریز رویایی
همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است
![]()
![]()
![]()
![]()
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست
همین فردا همین فردا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
![]()
![]()
![]()
![]()
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو میکند فرداست
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند
من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور می بینم که می ایی
![]()
![]()
![]()
![]()
ترا از دور می بینم که میخندی
ترااز دورمی بینم که می خندی و می ایی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
![]()
![]()
![]()
![]()
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید
وگر بختم کند یاری
در آغوش تو
![]()
![]()
![]()
![]()
ای افسوس
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خواب تو بیدار است
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط Asal & Mehran در جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت 0:7 موضوع | لینک ثابت
زندگي به مرگ گفت :
چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ي تو گريه ي من است ؟
مرگ حرفي نزد!!!
زندگي دوباره گفت :
من با آمدنم خنده مي آورم و تو گريه من با بودنم زندگي مي بخشم و
تو نيستي
مرگ ساکت بود زندگي گفت :
رابطه ي من و تو چه احمقانه است !!!
زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟
اما مرگ تنها گوش مي داد زندگي فرياد زد :
ديوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟
و مرگ آرام گفت :
تا بفهمي که تو و ديوانگي و عشق و حسرت چه بيهوده ايد

نوشته شده توسط Asal & Mehran در سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 14:48 موضوع | لینک ثابت
تو اینجا نیستی تنهای تنها ، با سکوتی سخت درگیرم
و می دانم ،
اگر دیگر نیایی در غروبی سرد و غمبار و پر از تردید می میرم !
امید بازگشت تو مرا زنده نگه می دارد و آری تو می آیی
تو می آیی، بهانه من
و می دانم دوباره شاخه های خشک احساسم ، جوانه می زند
لبریز از عشق و شکوه زندگی می گردد
و تمام لحظه های تلخ پاییز و زمستان را ،
تمام لحظه های بی تو بودن را ،
تمام خاطرات سرد و بی روح نبودت را شبیه قاصدک ،
در دست های باد می اندازد و دیگر ،
به آن فصل پر از دلتنگی و سرما نیندیشد !
تو می آیی بهانه من ،تو می آیی
و شوق دیدنت ،
این شاخه های خشک را زنده نگه می دارد و تنها به شوق تو ،
سکوت ژرف و سرد مرگ را بدرود می گوید !
نوشته شده توسط Asal & Mehran در پنجشنبه یکم شهریور 1386 ساعت 11:2 موضوع | لینک ثابت
من عاشقم
عاشق کسی که وقتی بهش می گم دوسش دارم من و از خودش نمی رونه
عاشق کسی که وقتی می گم می خوامش تو دهنم نمی زنه
عاشق کسی که هر لحظه در حاله عبادت کردنشم
عاشق کسی که یک لحظه فراموشش نمی کنم
کسی که هر وقت صداش می زنم می یاد و به تک تک حرفام گوش می ده
کسی که هستی و نیستیم دستشه
کسی که بدون اون هیچیم
کسی که اگر دستام و رها کنه یک لحظه نمی تونم روی پاهام وایسم
کسی که یک لحظه به خودم اجازه نمی دم بهش خیانت کنم و هیچ وقت بهم خیانت نمی کنه
کسی که می دونم اشکام ارزش ریختن به خاطرش و داره
کسی که بودنش باعث آرامش و نبودنش برام معنی مرگ و می ده
کسی که ازش می ترسم که نکنه گناهی کنم و من و نبخشه
کسی که برای رسیدن بهش لحظه شماری می کنم
آره من عاشق اونم و ازش می خوام همیشه پیشم بمونه

دوست دارم
نوشته شده توسط Asal & Mehran در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 10:35 موضوع | لینک ثابت
دلم تنگ است
نمی دانم زتنهایی پناه آرم کدامین سوی
پریشان حالم وبی تاب می گریم وقلبم بی امان
محتاج مهر توست
نمی دانم چه غمگین رهسپار لحظه های
بی قرارم من
به دنبال تو همچون کودکی هستم ومعصومانه
می جویم پناه شانه هایت را
که شاید اندکی آرام گیرد دل.
دلم تنگ است وتنهایی به لب می آورد جانم

نوشته شده توسط Asal & Mehran در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 ساعت 9:49 موضوع | لینک ثابت
الهی نمیری
یادته برات نوشتم اَگه عاشقم نباشی الهی بمیری
اَگه دوستم نداشته باشی غیرِ من کسی رو دوست داشته باشی الهی بمیری
بعد ِ عشق برات نوشتم ، همه رو دروغ نوشتم خودم بمیرم
اَگه تو یه روز خواسته باشی که منو دوست نداشته باشی خودم میمیرم
برات بمیرم
برات بمیرم
برات بمیرم
برات بمیرم
نبینی قهر ِ خدا رو ، بدی های ِ روزگارو
بمونه سایَت رویه سرم ، میدونی برات دربه درم
الهی نمیری
الهی نمیری
الهی نمیری
الهی نمیری
وقتی تو چشمهات زُل میزنم ، با غم نگاهت هُل میزنم
وقتی میبینم دوستم داری ، از تَهِ دلم داد میزنم
اَگه یِه روزی فرشته ها بخوان تو رو زودتر ببرن
به اونا میگم که از قدیم ماهی رو با تُنگِش میبرن
الهی نمیری
الهی نمیری
الهی نمیری
الهی نمیری

کاش مـی دانستیم زندگی کوتاست ...
خيلــــــــــــی کوتاه !....
کاش از ثانیه ها و لحظه های زندگی لذت می بردیم ٬
کاش قلبــی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم
کاش همه را دوست داشتیم ...
کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم !!....
کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه وداغ را نمی دید
کاش دلهایمان دریایی می شد !!
کاش مـی فهمیدیم زندگی زیباست ولذت مـی بردیمش تا نهایت...
کاش مـی دانستیم که ما نمـی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد
کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود ...
کاش...............
نوشته شده توسط Asal & Mehran در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 ساعت 11:35 موضوع | لینک ثابت
بگویید بر گورم بنویسند:
زندگی را دوست داشت ولی ان را نشناخت
مهربان بود ولی مهر نورزید
طبیعت را دوست داشت ولی از ان لذت نبرد
در ابگیر قلبش جنب و جوش بود ولی کسی بدان راه نیافت
در زندگی احساس تنهایی می کرد ولی هرگز به کسی دل نداد
و خلاصه بنویسید:
زنده بودن را برای زندگی کردن دوست داشت
نه زندگی را برای زنده بودن.
نوشته شده توسط Asal & Mehran در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت 10:30 موضوع | لینک ثابت
تو رفتی با غمی سنگین ز دست نامرادی ها
غروب زیر گل خفتن غروب مرگ شادی ها
تو رفتی و به جا مانده به قلب خسته ام جایت
طلوع تازه ی غم بود غروب ارزو هایت
کجا رفتی چرا رفتی چه شد ان عشق پر شورت
کشیدی پا از این دنیا نشستی در دل گورت
تو کوچیدی از این خانه به گور ساکت و سردت
صدایت می زنم ام تو دیگر بر نمی گردی

نوشته شده توسط Asal & Mehran در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 ساعت 19:32 موضوع | لینک ثابت
به خاطر تو آسمان را نقاشی می كنم
تو به خاطر من آهنگی بساز ،من به تقدس آهنگت ،ندايی میخوانم.
تو به حسن همه ی خوبی ها از خطا های من بگذر ،من برای تقدير از اين
همه خوبی به تو مهر می ورزم.
تو به ياد همه ی خاطرات مرا دوست بدار ،من به خاطر دوستيمان از تو
سپاس گذار می شوم.
تو در تاريكی همه ی شب ها به ستاره ها بنگر تا من به خاطر تو آسمان را
نقاشی كنم.
تو را سوگند به همه ی دوستی ها ،به عهدت وفا كن تا من به حرمت وفای
تو راضی به مرگ باشم.

نوشته شده توسط Asal & Mehran در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 ساعت 18:33 موضوع | لینک ثابت
من براي مرگ خود يک بهانه مي خواهم
يک بهانه پوچ عاشقانه مي خواهم
از غمي که مي داني ...
با تو بودنم مرگ است بي تو بودنم هرگز ...
گر بهانه اين باشد ...
من بهانه مي گيرم ...
عاشقانه مي ميرم ...
من برای تو می میرم

نوشته شده توسط Asal & Mehran در دوشنبه ششم فروردین 1386 ساعت 20:7 موضوع | لینک ثابت
غنچه ای کوچک با دلی پر از شوق و ترانه
آسمان را می نگرد و فردا ها را به انتظار می نشيند
با خود می گويد : زندگی زيباست
لحظه ی شکفتن که رسيد گويا همه شان رويايی بيش نبود..
آن همه آرزوها
آن همه شوق فرداها
او ميداند که بايد پرپر شود با خود می گويد:
آه که زندگی همين است
نوشته شده توسط Asal & Mehran در دوشنبه هفتم اسفند 1385 ساعت 21:11 موضوع | لینک ثابت
وقتی تو آمدی و دستت را به سويم دراز کردی ، گفتم
ــ از قفس چه می دانی ؟ گفتی : آزادی
ــ از تنهايی ؟ گفتی : همزبانی
ــ از محبت ؟ : عشق
ــ از دوستی ؟ : صداقت
ــ از بهار ؟ : طراوت
ــ از سفر ؟ : انتظار
ــ از جدايی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ : ........
باز هم گفتم جدايی ؟ سکوت تو مرا شکست و به گريه انداخت .
به چشمانت نگاه کردم و گفتم بگو ...
تو آغوش به رويم گشودی و گفتی :
جدايی ، هرگز ... بی تو من می ميرم


نوشته شده توسط Asal & Mehran در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 ساعت 22:18 موضوع | لینک ثابت
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم
در چشمانت خیره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم
منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم.
...از عشق تو.....از داشتن تو...اشک شوق ریزم
منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش بگیرم
بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تماموجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم
اری من تورا دوست دارم وعاشقانه تو را می ستایم
از صمیم قلب تولدت رو تبریک میگم
دوست دارم

نوشته شده توسط Asal & Mehran در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 ساعت 9:39 موضوع | لینک ثابت

دوستت دارم
نمی خواهم دوباره با یادت زندگی کنم .
تو اول قلبم را همچون
گنجشکی به تپش درآوردی و در پایان با شکستن قلبم مرا به
فراموشی سپردی.
چه بگویم از این دل شکسته ام که نمی تواند دوریت
را تحمل کند.
تویی که قلبت مانند یک تکه سنگ است.
چگونه به تو
بفهمانم که دوستت دارم
نوشته شده توسط Asal & Mehran در جمعه بیست و هشتم مهر 1385 ساعت 10:56 موضوع | لینک ثابت
دوستت دارم
گفتم:دوستت دارم
گفت:شاید اینطور باشد
گفتم:دوستت دارم
گفت:خیلیها مرا دوست دارن
گفتم:دوستت دارم
گفت:این راهی بود که تو انتخاب کردی
گفتم:دوستت دارم
گفت:همش هوسه
گفتم:دوستت دارم
گفت: دروغ می گی
گفتم:دوستت دارم
گفت:این سرنوشته
گفتم:دوستت دارم
گفت:قسمت اینه
گفتم:دوستت دارم
گفت:لایقم نیستی
گفتم:دوستت دارم
گفت:واقع بین باش
گفتم:دوستت دارم
گفت:واقعا راست می گی؟
گفتم:چون دوستت دارم
دیگه هیچی نگفت

نوشته شده توسط Asal & Mehran در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ساعت 10:20 موضوع | لینک ثابت